انقلاب وُ جعلِ پنجاه وُ هفتیها
فریار اسدیان
پیشگفتار
این نوشته آگاهانه از تکرار برخی مفاهیم، داوریها و نامگذاریها پرهیز نمیکند. تجربهٔ تاریخی جامعهٔ ایران نشان داده است که استبداد دینی، نهتنها با سرکوب فیزیکی، بلکه با فرسایش حافظهٔ جمعی، عادیسازی جنایت و وارونهسازی معنا، تداوم یافته است. در چنین شرایطی، تکرار نه ضعف زبانی، بلکه ابزاری ضروری برای یادآوری، تثبیت آگاهی و مقابله با فراموشیِ تحمیل شده است.
بهکارگیری واژگانی تند برای توصیف حاکمان جمهوری اسلامی، نه از سر اغراق، بلکه در نسبت مستقیم با واقعیتی است که میلیونها ایرانی آن را با جان، تن و زندگی خود تجربه کردهاند. حکومتی که کشتار، شکنجه، اعدام، تحقیر سیستماتیک انسان و نابودی آگاهانهٔ جامعه را به شیوهٔ حکمرانی بدل کرده است، نسبتی با انسانیت ندارد و زبان خنثی، در برابر چنین واقعیتی، خود شکلی از تحریف است.
این متن همزمان مخاطب ایرانی و خوانندهٔ غیرایرانی را در نظر دارد: نخست برای یادآوری آنچه نباید دوباره فراموش شود، و دوم برای روشنکردن این واقعیت که مسئلهٔ ایران نه اختلافی سیاسی یا فرهنگی، بلکه نزاعی بنیادین میان انسان و ایدئولوژیِ ضد انسان است.
بدیهیهای آرایش نیروها در سال ۵۷
در سال ۱۳۵۷ مردم برای رسیدن به آزادی و مناسبات دمکراتیک علیه دیکتاتوری حاکم بپاخاستند و رژیم پهلوی را سرنگون کردند. اما از «حکومت اسلامی نه یک کلمه بیشتر، نه یک کلمه کمتر» که خمینی به میان آورده بود، حتا روحانیون بلند مرتبهٔ شیعه درکی روشن و یکسان نداشتند. جز شریعتی و خمینی، که هر یک به شیوهٔ خود، تئوریهایی مبهم و ناسازگار دربارهٔ حکومت دینی پرداخته بودند، هیچ طرح سیاسی مدون و مورد پذیرش همگانی در میان نیروهای مذهبی وجود نداشت. با این وجود، آنچه در درازای سال ۱۳۵۷ در شعارهای خیابان بازتاب مییافت، به گونهای عمده، در زبان و نمادهای اسلامی بیان میشد: شعارهایی علیه سلطنت، در ستایش اسلام و به سود رهبری خمینی که همه حکایت از سرنگونی شاه و پیروزی اسلامگرایان داشتند؛ « نصرُ منالله و فتحٌ قریب، مرگ بر این سلطنت پر فریب»، «زیر بار ستم نمیکنیم زندگی/ جان فدا میکنیم در ره آزادگی/ سرنگون میکنیم سلطنت پهلوی/ مرگ بر شاه»، «شاه جنایت میکند، کارتر حمایت میکند»، دانشآموزان نیز در دبستانها فریاد می زدند؛ «ما شیر و موز نمیخوایم، ما شاهِ دزد نمیخوایم» و نیز «ایران وطن ماست، خاکش کفن ماست». به ویژه از میانهٔ سال ۱۳۵۷ شعارها به سود خمینی سنگینتر و تعیینکنندهتر شدند و نیروهای سیاسی موجود نیز، که جز «خمینی بتشکن/ ریشه شاهو بکن» هدفی نداشته و فاقد نیروی سازمانیافته و زبان سیاسی مستقل بودند، عملاْ در مدار رهبری خمینی قرار گرفتند و خواستههای آزادیخواهانه خود را به حاشیه راندند. افزون بر این، شعار «وحدت کلمه»ای که خمینی به میان آورده بود، در فضای سرکوب شدهٔ آن دوران، برای بسیاری از نیروهای غیر مذهبی قانع کننده جلوه میکرد و نیت خمینی برای «بیعت» و تبعیت از او هنوز پیدا نبود. این نیروها، به امید سقوط دیکتاتوری شاه، خواستههای خود را با شعارهای مسلط مذهبی هماهنگ کردند و عملاً در آن مستحیل شدند. در شرایطی که تشکیلات چپ به شدت سرکوب شده، نیروهای سکولار و لائیک فاقد پایگاه اجتماعی گسترده بودند و زبان سیاسی بدیل شکل نگرفته بود، میدان سیاست به نبردی تقلیل یافت میان دربارِ منزوی و روحانیتی که شبکه، منبر، مسجد و امکان بسیج تودهای در اختیار داشت.
در چنین آرایشی از نیروها، روشن است که روحانیت توانست با کمترین هزینه، قدرت سیاسی را به تصرف خود درآورد. مردم و بسیاری از نیروهای سیاسی، شناختی از آنچه خمینی در سر میپروراند، نداشتند؛ طرحی که با تکیه بر تقیهٔ اسلامی پنهان نگه داشته شد. اما، اسلامیبودن زبان شعارها الزاماً به معنای خواست آگاهانهٔ مردم برای استقرار حکومت دینی نبود، بلکه بازتاب هژمونی گفتمانی نیروهای مذهبی و فقدان زبان سیاسی بدیل در فضای خفقانزدهٔ آن دوران بود. چنانکه این مصادره به مطلوب، امروز نیز میتواند صورت بگیرد.
پیامد تاریخی این شکاف میان خواست واقعی مردم و زبان مسلط انقلاب آن بود که نیرویی سازمانیافته و ایدئولوژیک، توانست پس از فروپاشی نظم پیشین، قدرت سیاسی را تقریباً بدون مقاومت مؤثر به اشغال خود درآورد.
تنها پس از استقرار حکومت اسلامی بود که مردم دریافتند برنامهها و نهادهای برآمده از اسلامی که به قدرت رسیده، نه تنها هیچ سنخیتی با خواستههای انقلاب ندارند، بلکه درست در نقطهٔ مقابل آن قرار گرفتهاند. ولایت فقیه، قانون قصاص، سرکوب زنان، اعدام و شلاق، گشتهای ارشاد و حذف آزادیهای مدنی، هیچکدام خواستههای مردمی نبود که علیه استبداد سلطنتی به پا خاسته بودند. مردم برای حاکمیت بربریتِ عریانِ دینی انقلاب نکرده بودند.
شطرنجِ شاه و شیخ
در صحنهای که بازیگران اصلیِ آن به شاه و شیخ محدود شده بودند، بازندهٔ بزرگِ این نبرد سرنوشت ساز، مردم بودند. آنان نه بازیگر این شطرنج بودند و نه حتا مهرههای آن؛ بلکه زمینی بودند که بازی قدرت بر آن انجام میگرفت. خواستههای مردم از سوی هیچ یک از دو قطب منازعه، نمایندگی نمیشد.
سازمانهای سیاسی اثرگذار آن دوران، از جمله فداییان خلق و مجاهدین خلق، با وجود نفوذ اجتماعی قابل توجه، نه ارادهٔ تصرف قدرت سیاسی داشتند و نه نظریهای روشن دربارهٔ دولت پس از سقوط شاه. این خلأ نظری و سیاسی، آنان را ناگزیر در مدار رهبری خمینی قرار داد. مجاهدین خیلی زود از حکومت اسلامی گسستند، اما اکثریتِ فداییان خلق در دام سیاستهای حزب توده افتادند و به پشتیبان ارتجاع اسلامی بدل شدند.
در سوی دیگر، شاه بیماری قرار داشت که حتا متحدان بینالمللیاش از او به خاطر بحران انرژی در سال ۱۹۷۴ و نیز به خاطر بلند پروازیهای منطقهای و جهانیاش، روی برگردانده بودند. در حالیکه هواداران باوفای شاه به او پشت کرده و از او دوری میجستند، شاه تنها و منزوی در برابرِ روحانیت نازپرورده به رهبری خمینی قرار گرفت که حمایت ضمنی قدرتهای غربی را برای ایرانِ پس از شاه جلب کرده بود. مردم هم به خاطر نفرت از شاه و رژیم سلطنتی و نیز به خاطر عدم شناختِ لازم از اسلام و خمینی، این پیرمرد را که خدعه میکرد،ِ قدیسی میپنداشتند که میتواند برای ایران عدالت و آزادی به ارمغان بیاورد؛ توهم بنیادبراندازی که خیلی زود به کابوسی همگانی تبدیل شد.
دین، فلسفهٔ حکومت برای سرکوب و تحمیق
اینجا، مقصود از اسلام، تجربهٔ دینی مردم نیست که نسبت چندانی با امر دین ندارد. مردم ایران مانند بیشترینهٔ باورمندان به همهٔ دینهای دیگر، آنچه را که خود با استعداد و شعور خود میان خوب و بد، نیک و شر و… تمیز میدهند به دینی که بدان اعتقاد دارند، فرافکنی میکنند و میپندارند که تمیز آنان، همان تشخیص دینشان است. این تجربهٔ دینی، از آنجا که امری خصوصی و شخصیست، می بایست مورد احترام قرار بگیرد. از سوی دیگر، از آنجا که قدرت تشخیص هر کس با باورمند دیگر نیز متفاوت است، هر کسی دین و خدای خصوصی خود را دارد. اسلام، اما بیشترین سوء استفاده را از همین تجربهٔ دینی مردم داشته است.
باری، پس از استقرار اسلام در حاکمیت سیاسی، طولی نکشید که بازندگان بزرگِ شطرنج سیاست، یعنی مردم دریافتند که راه درازی در پیش دارند تا به تحققِ خواستههایشان، یعنی به آزادی، دمکراسی و استقلال دست یابند. اکنون، آنان برای دستیابی به این خواستهها، تنها از نخستین گردنهٔ خطرناکِِ سقوط رژیم استبدادی، گذشته بودند و هنوز بوی بهار آزادی را به تمامی استنشاق نکرده بودند که متوجه شدند به دامِ «امامی» گرفتار آمدهاند که به یمن اسلام پروریهای نظام شاهنشاهی، اینک در جامهٔ فرشتگان بر منبر فرمان میراند. به سخن دیگر، مبارزهٔ مردم با سقوط شاه به پایان نرسید، بلکه با گذشتن از نخستین سد استبداد، باید از مانع دشوارتر دیکتاتوری اسلام و آخوند نیز رهایی یابد. واقعیت این است که رژیم پهلوی با تمام تلاشی که برای توسعه و پیشرفت و رفاه کشور میکرد، همزمان همهٔ زمینهها را برای استیلای آخوندها بر سرزمین ایران مهیا کرده بود. در کنار سرکوب و کشتار نیروهای چپ، آنان بودجههای اختصاصی و پنهانی داشتند، مسجدها در گوشه و کنار شهرهای بزرگ ساخته میشدند و در اختیارشان قرار میگرفتند، حسینیهها مرکز تبلیغات اسلامی شده و خیلِ جوانانی که گرفتار آخوندها نشده بودند، در حسینیهها به دام شریعتیها میاقتادند. رژیم شاهنشاهی بر این باور بود که با حمایت از آخوند و اجرای سیاستِ اسلامپروری، مبارزه با نیروهای سیاسی چپ که از قشرهای میانی و رو به رشد جامعه سر برآورده بودند، به سرانجامی دلخواه خواهد رسید.
فلسفهٔ سیاسی شاه و سلطنت در بارهٔ دین از پایه و اساس نادرست و اشتباه بود. ما از دوران ساسانیان شاهد توسعهٔ این فلسفه بودهایم؛ نمایندگان بلندپایهٔ دین زرتشتی، دربار شاهی را متقاعد کردند که دین، موازی با شخص شاه، بال دیگر سلطنت و حکمروایی ست. اجرای این فلسفه در حاکمیت سیاسی، در آن هنگام، جایگاه موبدان را تا جایگاه شاهنشاهی برکشید با این پیامد که اعمال قدرت دینمداران، از سویی به انزجار جامعهٔ آن روزگار از دین زرتشتی انجامید که از فلسفه تهی و به فقه دینی تبدیل شده بود و از سوی دیگر، زمینهٔ سقوط و نابودی یکی از بزرگترین امپراتوریها را همراه با نظریهٔ سیاسیِ دینمدارش، فراهم آورد. سیاستهای دینی شاه نیز نمیتوانست در سال ۱۳۵۷ به پیامدهای دیگری بیانجامد و شد آنچه که میبایست میشد.
کسی نیست که علاقه و عشق شاه را به ایران نادیده بگیرد، اما همه ما شاهدیم که اجرای همین سیاست بود که شاه را به عنوان تنها قدرتمند پنجاه و هفتی، هنگاهی که عشقش را با بال دین به پرواز درآورده بود، چگونه خودش را و ما را و ایران را به باد فنا سپرد؛ با پیامدهایی هولناک برای همگان. در سال ۱۳۵۷ جنگ قدرتی که محدود شده بود به نبردِ شاه و شیخ، با پیروزی آخوندِ کینه توز و ابلهی به نام خمینی به پایان رسید. اینک پرسش این است که آیا میخواهیم از تاریخ گذشته و تاریخ معاصر پیش چشم، درسی بیاموزیم؟
از بختِ بد، پسر هم تا کنون بر همین راهِ ایران بر باد ده، رفته است و تجربهٔ تاریخی را نادیده میگیرد و انگار فراموش میکند که با وجود و حضور اسلام به عنوان منبع مشروعیت سیاسی در عرصهٔ عمومی، هرگز نمیتوان به آزادی و دمکراسی دست یافت؛ اصولن اسلامِ ایدئولوژی شده، بر دوگانهٔ «من و دیگری» بنا شده و هر کس با من باشد، حق و حقوق هم در اختیار اوست، و «دیگری»، دشمنیست که شایستهٔ از میان بردن است. اسلام تقاوت بنیادین میان زن و مرد قایل است، باورمندان به دینهای دیگر، از نظر حقوق مدنی، نمیتوانند با مسلمان برابر باشند و محروم کردن آنان از بسیاری حقوق بنیادین انسانی، معمولن جزایی در پی ندارد و فریضهای دینی به شمار میآیند. بنا براین، نمیتوان با تکیه بر اسلام، آزادی و آزادی اندیشه را تضمین کرد و…
جابجایی قدرت در کشورهای استبداد زده، امری ناگزیر و جبری تاریخیست، اما رهایی از چرخهٔ استبداد هزار و چند صد ساله، نیازمند شناسایی علتهای اساسی استبداد است که مهمترینِ آن، بنا بر تجربهٔ تاریخی این دورانِ طولانی، دینِ اسلامِ بیگانه با خوی و منش انسان ایرانیست، اگر چه نمیتوان نقش مناسبات اجتماعی، بسترهای فرهنگی استبداد، سرکوب همیشگی برای کسب قدرت سیاسی و…را در استیلای استبداد سیاسی، نادیده گرفت، با این وجود، اگر علتِ غایی را که مادر همهٔ نابسامانیهای دیگر اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است، نتوانیم ریشهای و بنیادین از میان برداریم، باز هم چونان اسب عصاری، همچنان به دورِ خود خواهیم چرخید، بدون آنکه نشانهای از آزادی، دمکراسی و استقلال در چشم انداز بیابیم. پیش شرط همه نقدها، به گفته کارل مارکس، «نقد دین» است.
این واقعیتِ تاریخ است
تحقق خواستههای مردم، با توجه به خوشباوریِ سیاسی جامعهٔ آن دوران که شناخت چندانی از کژاندیشیهای خمینی و آخوندهای مسلمان نداشت، نمیتوانست تنها با جابجایی قدرت سیاسی، با تمام اهمیتی که داشت و دارد، تبدیل به واقعیت شوند. البته که مردم یک پیکرهٔ یکدست و همگون نبودند؛ سطح آگاهی، مافع متضاد طبقاتی و شکاف ژرف میان نیروهای سنتی و جامعهٔ شهروندیِ در حال گسترش، تصمیمگیری جمعی را در آن بزنگاهِ تاریخی به شدت آسیب پذیر کرده بود. به سخن دیگر، اشراف و آگاهی همه جانبه از دادههای ویژهٔ جامعه، آگاهی تاریخی و فرهنگی، فهم مناسبات قدرت در دوران پر تنش جنگ سرد میان ابر قدرتها در سطح جهانی و درک نقش اسلام در بازتولید استبداد و سلطه، پیششرطِهای ضروری هستند برای دستیابی به آزادی و دمکراسی. افزون بر این، نباید انسدادِ نخبگان اجتماعیِ آن روزگار را از نظر دور داشت که به خاطر فقدان و سرکوبِ سازمانهای سیاسیِ کارآمد، به طور کلی از دریافتِ مناسباتِ سیاستهای جهانی دور بودند و در ماتریکس «امپریالیسم و سوسیالیسم»، به آخوند کهنهکاری چون خمینی، تمکین کردند. قشرهای مختلف اجتماعی با پایگاههای طبقاتی متفاوت و علایق متضاد با یکدیگر، به ناگزیر باید همراهِ هم از خماپیچهای صعب العبوری بگذرند تا آنگاه پس از دستیابی به آگاهی وُ دانایی لازم وُ همخوان با روحِ زمانه، خواستِ آزادی بتواند به واقعیتی عینی تبدیل شود. بنا بر تجربهٔ تاریخی، اگر جابجایی قدرت سیاسی، با دگرگونیِ امرِ آگاهی، ساختار و فرهنگِ سیاسیِ همگان، هماهنگ و همراه نباشد، به رهایی و به مناسبات دمکراتیک نخواهد انجامید، بلکه آشکارا شکل تازهای از سلطه و استبداد را بازتولید میکند و ما ناگزیریم در دایرهای بسته به دورِ پرگارِ وجودِ خویش، همچنان بچرخیم.
این، واقعیتِ تاریخ است.
اینک، مبارزهٔ پیوستهٔ تودههای مردم و به ویژه زنان، پس از استقرار حکومت اسلامی، ماهیت شعور و آگاهی جامعه را نسبت به دوران پیش از انقلاب، چنان تغییر داده است که در تاریخ ایرانِ پس از استقرار اسلام، بیسابقه بوده است؛ چنانکه تا پیش از سال ۵۷، مسئلهٔ اسلام دغدغهای همگانی نبود، اما پس از نیم قرن حکمروایی آخوندها، ماهیتِ ایران ستیز و زندگانی ستیزانهٔ این دین روشن و روشنتر شده و زمینهای فراهم آورده است برای توسعهٔ بیمانند فرهنگی، سیاسی و اجتماعیِ ایران. اگر چه هیچکدام از خواستههای مردمِ پنجاه و هفتی، پس از انقلاب برآورده نشدند و با شتاب و سرعت، بسیاری از دستاوردهای اجتماعی دوران پهلوی نیز، مانند آزادیهای مدنی، رشد و اعتلای جایگاه زنان در اجتماع و فرهنگ و سیاست… بر باد شدند، با این وجود، تنها چند ماهی پس از انقلاب ۵۷، مردم برای دستیابی به حقوق خود و خواستههایشان که به یغما رفته بودند، به میدان آمدند و مبارزهای را آغاز کردند که تا هم اکنون نیز از سوی فرزندان همان مردم پنجاه و هفتی، ادامه دارد و دارد ریشهٔ آخوند و اسلام را در این سرزمین خشکیده، از میان میبرد. حتا شعارهای ایجابی و سلبی جنبش آزادیخواهانهٔ امروز، تفاوت ماهوی با شعارهای سال ۵۷ ندارند؛ «مرگ بر دیکتاتور»، «آزادی، آزادی، آزادی»، «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود» که امروز تبدیل شده است به شعار «تا آخوند کفن نشود، این وطن وطن نشود» حتا شعارهای کودکان دبستانی نیز با شعارهای آن سال تفاوت ماهوی ندارند. به سخن دیگر، جنبش براندازانهٔ امروز، تداوم مقاومت و مبارزهٔ مردم است که درست چند ماه پس از انقلاب آغاز و تا کنون ادامه داشته است. بر قلهٔ این جنبش پیوسته، جنبش بزرگ و تاریخیِ «مهسا» با شعار «زن، زندگی، آزادی» میدرخشد که جایگاه دختران ایران را در صدر دستاوردهای اجتماعی، فرهنگی وسیاسی زنانِ جهان قرار داد. جنبش «مهسا» در حقیقت انقلابی بود که بر شانههای خسته و مبارزههای جانفرسا و پرهزینهٔ نسل پنجاه و هفتی، به بار نشست و آنانی که تلاش میکنند این انقلاب را به باطل، از پیشانیِ تاریخ نوینِ ایران بزدایند، عرض خود میبرند و زحمتِ ما میدارند.
مردم برای نابودی هیولای اسلام که بر منبر فرمان میراند، به مصافی سهمگین و تاریخی روی آوردهاند. آنچه انقلاب ملی و دمکراتیک امروز ایران را با تمام جنبشهای پیش از خود متمایز میکند، گرایش کلی این نبردِ تاریخی و سرنوشتساز است که ایرانیان را در برابرِ گزینهٔ «ایران» یا «اسلام»، قرار داده است. تنها، جنبش بابک خرمینه را که علیه اسلام و استبداد اسلامی وقت به وجود آمد، میتوان با جنبش نوین و ایرانگرای امروزِ مردم، مقایسه کرد. این نبردِ تاریخی، دیگر مانند سال ۵۷، نبردی در میدان شاه و شیخ نیست، بلکه هدف اصلی این نبرد، نابودیِ اسلام است که دیگر مشروعیت سیاسی ندارد و اعتبار اجتماعی آن نیز، از میان رفته است. در حال حاضر، آرایش نیروها در این دو میدان صورت میگیرد و آنان که بر این اراده هستند که در سمتِ درست تاریخ نقش آفرینی کنند، باید که در میدان ایرانگرایی به مصافِ اسلام بروند. در این راه، هنوز باید از چندین خوان دیگر، گذشت.
خوانِ سلطنت و استبداد، ایران و اسلام
سلطنت، واژهای عربیست که سلطهٔ فردی کسی را که سلطان نامیده میشود، تضمین میکند. از آنجا که سلطه، امری مطلق است و قدرت را به صورت موروثی میخواهد در یک فرد خلاصه کند، نمیتواند جز به استبداد بیانجامد. اما همیشه برای مشروعیت بخشیدن به سلطه وُ استبداد، به ابزاری برای تحمیق مردم نیز، نیاز هست تا مردم باور کنند «السلطان ظل الله في الأرض» است؛ یعنی، سلطان سایه خدا بر زمین است. بنابراین، استبداد و به ویژه استبداد دینی، مشروعیت خود را از دین اتخاذ میکند و سلطان جز به الله به هیچ کس دیگر پاسخگو نیست و نخواهد بود. رهبری سیاسی و رهبری دینی، چنانکه امروز در ولایت فقیه، تبلور یافته است، در تاریخ ایران کم سابقه است. استبدادهای سلطانی معمولن با این فلسفه توجیه میشدند که دین در کنار سلطان، بال دیگر حکومت است؛ ستایشگر استبداد و در کار تحمیق مردم. در همهٔ گونههای مختلفِ جباریّت و استبداد، مردم جایگاهی ندارند و به عنوان، رعیت، برده، غلام و … به شمار میآیند. تثبیت چنین وضعیت ناگواری برای مردم، جز از تسخیر ذهن و شعور آنان با امر دین، ممکن نبوده و نخواهد بود. ما بارها شنیدهایم که آخوندها بر منبر با آه و ناله، بی آبی، خشکسالی، نابودی طبیعت و… همه را به بی حجابی، نوع پوشش دختران و دیگر گناهان کرده و ناکردهٔ مردم، نسبت میدهند.
در هر صورت، سلطنت بیشتر به استبداد خواهد انجامید و استبداد برای اجرایی شدن، به دین متوسل خواهد شد که بستهای از دروغ، فریب، نیرنگ، مصادره به مطلوب و دیگر نارواها را در اختیار سلطان و سلطنت قرار میدهد. درست در همین نکته است که مبارزهٔ امروز مردم با حکومت اسلام، تنها برای جابجایی قدرت سیاسیِ صرف نیست، بلکه برای شکستن بال دیگر استبداد، یعنی شکستِ اسلام در سرزمین ایران نیز، هست. شعار «نه غزه، نه لبنان جانم فدای ایران» و یا «هم غزه، هم لبنان هر دو فدای ایران» ترجمان دیگریست از رویکرد مردم به فرهنگ ایرانی. خرسند باید بود اگر در این پنج دهه، آنانی که به سامانهٔ پادشاهی باور دارند، دریافته باشند که سلطنت با امر پادشاهی (به چم نگهبان و نگهدارندهٔ راستی) و شهریاری که یاوری به مردمان است، تفاوتِ اساسی و ماهوی دارد. پادشاهی آنگونه که از دوران اشکانیان در خاطرهٔ جمعی ایرانیان به یادگار مانده، نهادی انتخابی از سوی مجلس «مِهستان» است که بر اساس شایسه سالاری و فارغ از جنیست صورت میگرفت. اگر فرد شایسته و بایسته، در میان خانوادهٔ شاهی وجود نداشت، فرد شایستهٔ دیگری از خانواده ای دیگر برگزیده میشد. مجلس مِهستان، حق نظارت بر کارکرد پادشاه را داشت و در صورت سرپیچی پادشاه از قانون و از مردمداری، شورای مهستان میتوانست وی را تعویض کند. پادشاه تا هنگامی از «فرّ کیانی» برخوردار میبود که به گفتهٔ فردوسی مصداق عینی این حرف باشد: «نباشد بجز مردمی دین من». در حقیقت، پادشاه به عنوان نگهبان راستی، نهادی برای دادگری و پشتیبانی از مردم بود در برابر حکومتیان.
نهاد پادشاهی، به عنوان نهادی با تاریخی دیرینه در ذهن و شعور ایرانیان نقش بسته و جایگاهی درخور و ارزنده دارد که در همهٔ کنش و واکنشهای سیاسی باید مورد توجه جدی قرار بگیرد. ایرانیان توانستهاند این نهاد کارآمدِ فرمانروایی را به جهانیان و به تاریخ کشور ما ارزانی بدارند که همه گونه مردم در آن زندگی میکنند. امروز نیز، مجلس مِهستان میتواند از نمایندگان گروهای اتنیکی، نمایندگان حزبها و تشکیلاتِ سیاسی، نمایندگان صنفها، نمایندگان کارگران و دهقانان و… تأسیس شده و به مدت ۱۵ سال (بیش یا کم) انجام وظیفه کند؛ جانشینهای احتمالی پادشاه را که باید انتخاب شوند، برگزیند و در چارچوب قانونهای عرفی، نظارت کامل بر کارکرد پادشاه و خانوادهٔ پادشاهی داشته باشد و این قبیل مسئلهها را سروسامان بدهد. این گونهٔ پادشاهی با سابقهای تاریخی، در تنظیم و ادارهٔ امور ملک وُ ملت، تفاوت ماهوی با نظام سیاسیِ جمهوریهای دمکراتیک امروزین ندارد. در حال حاضر، در میان کشورهای پادشاهی، تنها انگلستان است که به چنین شیوهای از فرمانرواییِ پادشاهی، اداره میشود. شورای پادشاهی، یا همان مجلس مِهستان که از نخست وزیر، شهردار لندن، رئیسان فراکسیونهای حزبی و شخص پادشاه تشکیل میشود، هفتهای یکبار نشست دارند و تقریبن همهٔ سیاستهای کلی کشور که باید اجرا شوند، در این جلسهها رسمیت مییابند.
روشن است که در میان هواداران پادشاهی دو جریان اصلی وجود دارد؛
۱. گروهی که خواهان پادشاهی مشروطه هستند که دیر یا زود برای تبیین امر پادشاهی باید به مجلس و یا شورای مِهستان روی آورند که تنها با ابزار دمکراتیک میتوانند به آن دست یابند.
۲. گروهی دیگر نیز که خواهان همان سلطنت هستند که به ناگزیر، دیر یا زود باید به «حبل المتینِ» دین، یعنی به طناب محکم دین چنگ بیندازند که نتیجهای جز از استبداد و بقای آخوند در پی نخواهد داشت. شگفتانگیز نیست که امروز خیل کسانی که تا دیروز سر در آخور حکومت اسلامی داشتند و برای بقای حکومتِ آخوندکها گریبان میدریدند، امروز به یکباره از چاکران و پااندازان درگاه سلطنت شدهاند. آنان با همان حدت و شدتی که با مخالفان برانداز حکومت اسلامی رفتار میکردند، امروز بسا که با ارادهٔ دستگاههای سیاسی و امنیتی، با ترفندهای گوناگون و با داعیهٔ پشتیبانی از سلطنت، به همان وظیفهٔ تخریبی خود عمل میکنند. به هر حال، جبر شیوههای استبدادی، نزدیکی دین و سلطنت به یکدیگر است که تجربهٔ سنگینی از فریب، ترفند، دروغ و شانتاژ در چنته دارند. این دغلکاران درنیافتهاند که امروز صحنهٔ مبارزه به گونهای بنیادین با صحنهٔ مبارزه در سال ۵۷ متمایز و متفاوت است. در سال ۵۷ مردم و حتا بسیاری از مسلمانان آگاهی چندانی از اسلام و ماهیت ایران ستیز این دین نداشتند و مسلمانان توانستند در نبرد میان شاه و شیخ، چنانکه یادآور شدم، گوی سبقت را ربوده و قدرت سیاسی را به اشغال خود درآورند. اما، امروز گرایش کلی مبارزه و انقلاب نوین، ملی و دمکراتیک مردم بر سر جایگزینی شاه با شیخ نیست، بلکه این انقلاب برای تعیین تکلیفِ نهایی میان ایران و اسلام است. دو راهی ناهموار و خطرآفرینِ ایران یا اسلام، گرایش عمومی تاریخ ایران است. انتخاب با شماست.
باری، از این خوان هم باید گذشت.
خوانِ صبر و اندیشه
در این خوان که توهم و نادانی بادبان برافراختهاند، صحنهٔ نبرد، نخست نه در خیابان، بلکه در ذهن و فرهنگِ جامعه گسترده شد؛ جایی که مردمان ناگزیر شدند، پیش از هر چیز و با صبوری تمام، تصویر خود را در آینهٔ تاریخ خود بازشناسند. در این چالشِ سرنوشت ساز، مردم می بایست در نخستین وهله از سدِ اسلامی عبور می کردند که برای نخستین بار در کشوری به نام ایران، قدرت سیاسی و مذهبی را به زیر فرمان خود درآورده است. کشتار جمهوری اسلامی و سفاکیِ آخوندها که در تصور کسی نمیگنجید، مردم را واداشت که در آینهٔ تاریخ به خود و به آن چهرهٔ واقعی خود بنگرند تا دریابند که باید بکوشند، چهرهٔ کریه ژانوسی خود، یعنی آن چهرهٔ اسلامی خود را که با زور شمشیر و تحمیق و کشتار بر صورتِ جانشان حک شده است، نابود کنند. باززایی فرهنگی، به هنگامی که فضای عمومی و همگانی در اشغال اسلام و گشتهای ستمگر و سرکوبگرِ حکومتی قرار گرفته بود، به ناگزیر در حوزهٔ خصوصی به وقوع پیوست؛ جایی که هنوز از دستبرد آخوندها در امان مانده بود. در چهاردیواری خانهها، مادران و پدرانی که آرزوها و خواستههایشان را حکومت اسلام با همکاریِ تشکیلات سیاسی «پیرو خط امام»، نابود کرده بود، به فرزندان خود چهرهای دیگر از انسان ایرانی را نشان میدادند که آخوندهای مسلمان میکوشیدند با کشتار و آزار و صرف میلیاردها پول تبلیغات، آنرا نفی کنند؛ آن نیمرخ دیگر از چهرهٔ دختران و پسران جوان و بُرنا که در آینهٔ فرهنگِ شاد و انسانمدار ایرانی بازتاب مییافت و اسلام شیعیِ جبلِ عاملی، مصمم بود آنرا نادیده بگیرد. این فرهنگ در همهٔ بُعدهای خود در خانهها که مکان گردهمایی وابستگانِ خانوادگی بود، جوانه زد و چنان رشد کرد و تنومند شد که توانست بار دیگر، فضای همگانی و خیابانها را از تصرف و اشغال گشتهای هراسناک حکومتی درآورده و همه جا در برابر نافرهنگِ اسلامی به مقاومت برخیزد. باززایی فرهنگِ ایرانی، یکی از ویژگیهای برجستهٔ تجربهٔ پنجاه و هفتیهاست که در تاریخ پس از اسلام بیهمتاست. سلطنت طلبان اسلامی، هیچگونه نقشی در باززایی فرهنگ ایرانی در طول این چند دهه نداشتهاند. شمار پادشاهی خواهان نیز که با عبور از شخصمحوری، به فرهنگِ ایران عشق میورزند، اندک است. نسل جوان و مبارز امروز ایران، دنبالهٔ منطقی مبارزهٔ مردمان پنجاه و هفتیست که نه برای ولایت فقیه، چادر اجباری، اعدام دختران و تجاوز به آنان و…، بلکه برای آزادی، استقلال، استقرار مناسبات دمکراتیک و رفاه همگانی مبارزه کردند؛ درست مانند فرزندانشان در خیابانهای امروز ایران.
پایداری مردم ایران، برای عبور از اسلام و باززاییِ فرهنگِ ایرانی، تا کنون، هزینهٔ گزافی در بر داشته است. پیش از انقلاب سال ۵۷، گروههای اسلامی، مانند نهضت آزادی که مسلمانان جدا شده از جبههٔ ملی ایران بودند، مشروطهخواه و با خمینی مناسباتِ تنگاتنگ داشتند. جبههٔ ملی نیز خط قرمزی میان خود و هواداران خمینی نمیدید. سازمانهای مشهور به سازمانهای چپ و مارکسیست، یعنی حزب توده ایران (آنگونه که خود مدعی بود) و به ویژه سازمان فداییان خلق ایران که بنا به مدِ روزگار و سکولاریسم فراگیر در سطح جهانی و توسعهٔ روزافزونِ قشرهای متوسط جامعهٔ ایران، بیش از همهٔ سازمان سیاسی دیگر، نفوذ اجتماعی گسترده داشت، شوربختانه به علتهای گوناگون، پس از سقوط ۵۷ دشمنی آخوندها را با آمریکا به عنوان مبارزهٔ ضد امپریالیستی، برجسته میکردند و با حمایتهای ستایشگرانه از این پرتاب شدگانِ عصرِ حجر به صحنهٔ تاریخ معاصر، زنجیرهای سنگینی را که بر دست و پای مردم قفل شده بودند، هر چه بیشتر صیقل میدادند. حزب توده ایران، در پیِ سیاستهای حمایتیِ شوروی از آخوندها، توانست نگاهِ عمومی را از مدرنیتهستیزی و انسانستیزی آخوندها برگردانده و واقعیت را آنگونه که مورد پسند بود، مغلوبِ شبه استدلاهای رایج کند. واقعیت این است که حزب تودهٔ ایران در مقطع سال ۵۷ فاقد نفوذ در میان جوانان شهری بود و از پایگاه اجتماعی چندانی نیز، برخوردار نبود. اما نمیتوان انکار کرد که بخشهایی از چپ ایران، به رغم شکست سیاسی، نقشی ماندگار و تأثیرگذار در گسترش آگاهی اجتماعی، نقد نابرابری و حفظ افق عدالت ایفا کردند و بیش از همه به رشد ادبیات مردمی و بالنده، تأثیری تعیین کننده داشتند.
باری، حزب توده با طرحِ «جبههٔ واحد ملی و انقلابی» و برجسته کردن فعالیت قانونی، توانست سازمان فراگیر و محبوب فداییان خلق ایران را که در خاورمیانه بیمانند بود، همراه و هماهنگ سیاستهای خود کند. سیاست پشتیبانی از ارتجاعیترین حکومت تاریخ ایران، در نهایت، نقش بزرگی در انشعاب سال ۱۳۵۹ در سازمان فداییان داشت. دفاع حزب تودهٔ ایران و سازمان فداییان اکثریت به عنوان یکی از بزرگترین سازمانهای سکولار، چپِ تودهای زده را از متن جامعه، چنان به بیرون پرتاب کرد که جامعهٔ شهری و مدرن ایران، به بادافرهِ گناه و خطای آنان، تا کنون نتوانسته اعتماد از دست رفته را بازیافته و چنانکه باید، نقشی درخور وشایسته در کنش و واکنش های سیاسی و اجتماعی بازی کند.
عدالت اجتماعی و فرهنگِ مردممدار ایرانی، شالوده و بنیاد جامعهٔ ایران بوده است از دیرباز. محرکهٔ چنین جامعهای همیشه نیروهای چپ بودهاند که برای توسعه، پیشرف و رفاه همگانی، مبارزه کردهاند. بنا بر این، ضرورت حیاتیست که این نیروها در تشکیلاتی مدرن و متناسب با جامعهٔ ایران، از نو سازماندهی شده و در مناسبات بین المللی، منافع مردم و کشور ایران را بر خواستههای ایدئولوژیک ارجح بدارند. چپ ملی و ایرانگرا، باید بر خلاف چپ سنتی، به کشور خود عشق بورزد و میهندوستی را جایگزین امتگرایی و جهانوطنی کرده (طرف را به ده راه نمیدادند، سراغ خانهٔ کدخدا را میگرفت) و از خوار شمردنِ فرهنگ پربار ودیرینهٔ این سرزمین که ایران را در این چندین هزار سال، پابرجا و سرافراز نگه داشته، دست بشوید. سامانههای چپِ «سنتی»، به علتهای گوناگون نتوانستهاند از انزوای خودخواستهٔ اجتماعی رها شده و در سازماندهیِ نیروهای مستقل چپ، در تشکیلاتی ملی، موفق شوند. با این وجود، جامعهای که فاقد نیروهای سیاسی چپ باشد و یا دیگر نیروهای سیاسی بکوشند و بخواهند با بهانههای گوناگون، نیروهای چپ، یعنی هواداران عدالت اجتماعی را از میان بردارند، جامعهای ناسالم و بیمار است که جز توفان و ویرانگری درو نخواهد کرد. تاوانِ ستیز با چپ را مانند همه خطاهای سیاسی، حکومتی و تشکیلاتیِ دیگر، باید مردم بپردازند؛ چنانکه تا کنون پرداختهاند.
اگر چه هستند نیروهای چپی که با رویکرد مردمی، دمی از مبارزه با حکومت اسلامی دست نکشیدهاند، اما سازمانهای سنتی و تودهای زده، با شبهِ استدلالهای عامیانه و فریبنده، جایگاه خود را در میان مردم از دست دادند و در راستای استحکام حکومت اسلام و آخوندها، در برابر چشم همگان، به هر ذلت و خواریِ سیاسی تن دردادند.
خوان آخر
مانع بزرگ دیگر مربوط می شود به گروهی دیگر از مسلمانان حاکم که داعیه اصلاح طلبی داشته و چندین دهه مردم را به بیراهه بردند تا ولایت فقیه، بتواند بر منبر بماند و همچنان فرمان براند. آنان تا کنون به کسی توضیح ندادهاند که اصولن چه چیزی را میخواستند در چارچوب یک دین و حکومتِ دینیِ تغییر ناپذیر، اصلاح کنند!
مردم با دستیابی به دانش و آگاهی، اما بیشتر با تکیه بر تجربههای خونبار خود، به ماهیت آخوندی و ارتجاعی اصلاح طلبان پی بردند، که با سوء استفاده از مردم، تنها در پی سهمی از سفرهٔ قدرت بودند و مردم را تنها، امکان مناسبی برای فشار از پایین و چانه زنی در بالا به شمار میآوردند. با این وجود، به دلیلهای گوناگون، اصلاح طلبان مسلمان، هنوز تا اندازهای از قدرت بازیگری در صحنهٔ سیاست ایران برخوردار هستند.
امروز، حضورِ جمعیت میلیونی مردم در خیابانهای همهٔ شهرهای بزرگ و کوچک، خواهان سرنگونیِ حکومتیست که منبع مشروعیت خود را نه از فرهنگ ایران، بلکه از قرآن و حدیث و سنت اسلامی سیراب میکند. با این حال، آخوندها هرگز نتوانستهاند در این سرزمین، نظام خلیفهگری خود را مستقر و به مردم ایران تحمیل کنند. این دین و این حکومت از آنجا که با روحِ فرهنگ و آیین سیاسی ایرانی هماهنگ و همخوان نیست، نمی تواند همچون عامل تنظیم کنندهٔ مناسبات اجتماعی و به عنوان رابط دولت و ملت، عمل کند.
روندِ طبیعی سلطنت طلبی و پادشاهخواهی به ناگزیر، هواداران سلطنت را در عمل به همپیمانان نیروهای اسلامی و حکومت دینی، تبدیل خواهد کرد. حمایت ضمنی مسلمانان از طیفِ سلطنتطلبان، از سویی به خاطر مخالفتِ آنان با نیروهای چپِ سکولار است که دشمن اصلی و اساسی آخوندهای حاکم به شمار میآیند. از سوی دیگر، آخوندها چنان از جنایت و کشتار اشباع شدهاند که سزاوارتر میدانند نیرویی دیگر، بر کورههای چپ کشی، بدمد. پادشاهی خواهان نیز، اگر به تاریخ ایران عنایتی بکنند، میتوانند با گذر از شخصمحوری و نهادینه کردن پادشاهی انتخابی در اندیشه و در عمل، رویکردی فرهنگی و ایرانی داشته باشند و در اعتلای ایرانگرایی دین خود را ادا کنند.
تاریخ، سال ۱۳۵۷ را پست سر گذاشته و ما شاهد رویدادهای سال ۱۴۰۴ هستیم که بر واقعیتی دیگرگونه تر از واقعیتهای آن سال، در حال بازسازی تاریخی نوین است. تودههای مردم و به ویژه، جوانان برای یک زندگی درخور و شایسته انسان و متناسب با هوش و ذکاوت خود و با توجه به ثروت بیپایان کشور، مبارزه و تلاش میکنند. دیگر، کسی عکس کسی را در ماه نخواهد دید؛ چرا که این بار سمت و سوی کلی جنبش به سوی محو اسلام به عنوان منبعِ مشروعیت، از همهٔ عرصههای زندگانی اجتماعی در حرکت است. نیروهای ارتجاع با هزاران ترفند و شعبده، خواهند کوشید تا مبارزهٔ امروز مردم ایران را به ستیز میان شاه و شیخ تقلیل دهند تا بلکه گرایش عمومی تاریخ، یعنی تقابل ایرانگرایی با اسلام، در غبار تیره و تارِ جنگ روانی، به سود سلطنت و اسلام، از دیدهها دور بماند.
برای رسیدن به آمال و خواستههایی که به مانند خواستههای مردم در سال ۵۷، هنوز مطرح هستند، ما ناگزیریم هم از جهتِ ایجابی و هم از نظر سلبی، برای از بین بردن استیلای اسلام و آخوند مبارزه کنیم و دمی نیز از حرکت و تلاش برای احیا و استقرار فرهنگ ایرانی که در همهٔ زمینههای زندگی اجتماعی، معاصر انسان است، دریغ نورزیم. هنوز تا پیروزی بر اسلام، راه درازی در پیش است، اگر چه زمینههای غروبِ اسلام در پهنای افق ایران دیده میشود.
من باور راسخ دارم که مردم امروز ایران، برآنند که «آخر شاهنامه» را به خاطر ایران و شادیِ روانِ فردوسی بزرگ، چنان بازنویسی کنند که به راستی خوش باشد.
از این خوان نیز، با سربلندی باید گذشت. چنین بادا!
۵ ژانویهٔ ۲۰۲۶